فردا میریم شهرستان داییم اینا نمیان دختر داییم ۱۴ سالشه گریه میکرد دوست داره بیاد ماهم دلمون سوخت ماشینمون هم کوچیکه وسایل و برنج برای مادربزرگم باید ببریم این میخواد چمندون بزرگ خواهرشو بیاره الان خونشونیم ببریمش خونمون فردا میریم پس فردا برمیگردیم خواهرش مسافرته هرچی اون لباس داره میخواد بیاره میگم ماشین جا نداره میگه وا جاش میدیم تو حسودی برای یه روز میخواد کلی لباس بیاره مامان باباش هم نمیان الکی به این گفتن تو برو. برگرد ما سه شنبه میایم