باباش یه معتاد شیشه ای متوهم هست که همش فکمیکرد من دارم خیانت مبکنم و یکسره اذیت میکرد روحی و جسمی اذیت میکرد و من همش سکوت میکردم شب اخر داشتم شام بچرو میدادم یهویی یه چک بمن زد بیخودی منم پریود بودم و خیلی عصبی بودم و دیگه واینستادم تو اون خونه البته به جز چک بعدش گلومو فشار داد و چندتا دیگه هم بدجور زد خدا ازش نگذره که فقط به فکر نئشه بازی خودشه
اون بچرم دوست نداره ولی نگه داشته تا بمن فشار بیاد و برگردم نگه داشته منم اذیت کنه و از حقم بگذرم
خانوادگی بمن حمله کردن درصورتی که مقصر پسر شیشه ای خودشونه که روزگار منو سیاه کرده
بچم معلولیت داره ۱۱سالشه خیلی بهم وابسته ایم نمیدونم الان اونم بمن فکرمبکنه یا نه چبکار میکنه نمیدونم دلتنگشم