چه بهارهایی که بی تو برایم زمستان بود
اگر میدانستم با تو خندیدن انقـــــــدر خوب است هیچوقت بی تو نمیخندیدم
چه عصرهایی که تنها بودم
چه صبح هایی که تنها بودم
چه شبهایی که تنها بودم
چطور توی 67 سانتی کیلومترها تنهاییِ مرا پر کردی؟
دستها و پاهایت آنقدر کوچک است که در دستانم گم میشوند اما چقدر در دست گرفتنشان آرامم میکند جوری که انگار هیچوقت گم نمیشوم
تو چطور انقدر کوچکی مـــــــادر؟
چطور با اینکه انقدر کوچکی میتوانی در قلب و جانِ من غوغا بپا کنی؟
چطور میتوانی بدونِ اینکه بتوانی با من حرف بزنی؟
چطور میتوانی؟
آیه ای که از آسمان برایم نازل شدی مادرت را بی آنکه بمیرد به بهشت بردی😍
