شوهرم خوبه مهربونه بهترین چیزارو برام میخره امادست که هروقت گفتم برام مرتبط به درسم کارمو راه بندازه
ولی نمیزاره هیجا تنها برم تا الان خطا نرفتما فقط برا اینکه اشتباه کردم گفتم قبلا با یکی رابطه جدی ازدواج داشتیم نشد من جدا شدم
میگه هروقت خواستی جایی بری باید من یا مامانت باشه
رفته بودم ارایشگاه قرار بود بعدش برم بازار گفت چون نمیتونم بیام حق نداری برگرد خونه میخواستم وسیله بخرم برا سفره ولی خب نشد دیگه
یه هفتست دعوا داریم راجب رسم عیدی من عقدم
الان امروز دیدم تو گوشی به خواهر گفته طلا چی بخرم
یعنی کل نظر من کشک بود منم به روش اوردم گفتم من طلا نمیخواما اگرم بخوام باید خودم انتخاب کنم خواهرشوهرم اصلا سلیقه هامون شبیه هم نیست یعنی نه اینکه بگه نخر
اونموقع یکم کوتاه اومد خودم انتخاب کتم هرچند دیگه دیره طلا فروشیا تعطیلات بستس
میخوام گوشیمو خاموش کنم فردا هم تبریکی نمیگم
یه چند برم روستا پیش پدربزرگم
اینقد یکساله همچی بهم فشار اورده روحم خستس
دیگه هیچی نمیخوام
اینگار هستما ولی کسی منو نمیبینه دلم خیلی شکسته
دیگه میخوام فقط سکوت کنم💔 تا الان هیچ مردی تو زندگی حامی من نبوده
تو یجایی بزرگ شدم همه مردسالار که ارزشی به زن ندادن