خدایا دردم و ب کی بگم.عشقم اومده خواستگاری داداش کوچیکم مخالفه.الانم رفته شهر دیگه بخاطر کاری.از اونجا همش زنگ میزنه داد و بیداد میکنه.آدمیه ک با داد و بیداد میخواد همه رو بترسونه تا حرفش ب کرسی بشینه.خدا ازش نگذره.چیکار کنم از دستش ب کی پناه ببرم.پدر هم ندارم.خدایا خودت نجاتم بده
مادرم موافقه اما برادرم چون ارشد داره فک میکنه دیگ همه چیز دانه.از طرفی میخواد بره خواستگتری ی خانم دکتر بخاطر همین میخواد شغل شوهر من دهن پر کن باشه ک ب خودشم جواب منفی ندن.البته اینا رو نمیگه من میفهمم
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
پس عملا هیچ دلیلی برای مخالفت ندارن و داماد تایید شدست اگه ارزششو داره پاش بمون مهم مادرته برادرت ...
نه برادرم بزرگتره ۳۱ سالشه.هم سن خواستگارمه.اما فعلا شرایط ازدواج نداره کار نداره خونه نداره.خواستگارم ویزیتوره اما خونه بالا سهر داره.همش گیر داده ب کارش میگه منتفیه .اصلا چراااااااااااا راهش دادین خونه.انگار جزامیه
پر روه پیش مادرم حق نداره حرف بزنه اما میزنه.داد و بیداد میکنه.فک میکنه ما هیچی حالیمون نیست.بابا بخ ...
مامانتو پر کن جلوش دربیاد...هرچی شد کوتاه نیاد حتی اگ گفت میزارم میرم به تو مسئول نصمیم غلطتی و بیخیال شه..اونم کم کم از خر شیطون مجلور میشه پایین بیاد فوقش دوروز قهرو ایناس ولی عوضش ساکت میشه