سلام به همه عزیزان متن رو بخونید همفکری کنید کمک کنید چون واقعا به تهش رسیدم صبری نمونده برام ۲۸سالمه لیسانس حسابداری
گذشته تلخ زندگی تلخ اوضاع خانوادگی نابه سامان دعوای هروز مادر و پدر بعد از ۳۵سال زندگی شنیدن فحش دوران کودکی سخت هرانچه که دردناکه در زندگی من بوده و هست از ۱۸سالگی کار کردن و شروعش کار به عنوان مراقب آسایشگاه سالمندان بوده و ازون روزا آرتروز زانو برام موند
و بعد ازون کارمند شرکتی شدم .خواستگاری اگر داشتم به خاطره نداشتن جهیزیه و نادانی خودم سریع رد میکردم با اینکه پدرم وضع مالی خوبی داشت دریغ از یک ریال که بده .با یه اقا پسری ۳سال دوست بودم توی این سه سال ازدواج کرد و بچه دار شد اما منه احمق نفهمیدم بعد از فهمیدن زندگیم تباه شد به نقطه ای رسیدم که میخواستم خودکشی کنم به یک بیمار روانی تبدیل شدم افسردگی شدید ۲۰کیلو لاغر شدم زمان گذشت خدا خواست بلند شدم زندگیمو دوباره ساختم.
الان به مدت ۲.۵هست با آقاپسری دوست هستم که از مهربانی آقایی باحیایی چیزی کم نداره فوق العاده خوش اخلاق طوری که تابحال صدای بلند این آقارو نشنیدم
مساله من اینجاست که دائم به من میگن زمان بده وقت بده برای ازدواج الان شرایط ندارم اما از نظر مالی و خانوادگی شرایط مطلوبی دارند و فقط از ازدواج میترسند ۳۳سالشونه و دوبرادر بزرگتر مجرد هم دارند که این تجرد اپیدمی شده درخانواده شون.من هم شرایط سخت روحی دارم سنم شد ۲۸ تحمل خونه واقعا برام سخته سرسفره غذا که میشینیم پدرم طوری رفتار میکنه که اضافیم و مادرم هروز میپرسه کی میاد خواستگاری.مادرم خیلی فشار میاره بهم برای ازدواج سرنماز کارم گریه ست و تمنا از خدا که راهی برام باز کنه که ازین جهنم خونه پدری خلاص شم.
اینکه خودم مصر هستم این آقا همسر آینده م بشه به خاطره اخلاقه خوبشون هست
اما دیگه بریدم
چندین بار بهش گفتم اگر قصدت ازدواج نیست با من بزار برم سمت زندگی خودم تو پسری سنت بره بالا عیب نیست اما من دخترم هزارتا حرف پشتم میزنن اما میگن من که نمیخوام خدای نکرده اذیتت کنم الان شرایط روحی برای پذیرش ازدواج ندارم یه کم زمان بده
همین زمان دادن یکماه یکماه من شد ۲.۵سال دوستی
این رو بگم که فوق العاده مهربان هستند و آرامش دارند و کنترل خشمشون واقعا زیاده
خانم ها فکر کنید من هم خواهرتون راهی پیشنهاد بدید بهم