خستم بدون هیچ توضیحی
به اندازه روزایی که گذروندم ولی زندگی نکردم
به اندازه شبایی که اشک ریختم
به اندازه لحظه هایی که احساس ناکافی بودن کردم
به اندازه زمین و زمان
به اندازه پوستایی که از لبم کندم
به اندازه همین الان که دارم تایپ میکنم اما تو ذهنم "خب که چی ؟"های زیادی میچرخه
حتی روم نمیشه با خدا حرف بزنم
شاید اصلا نباید بی دلیل خسته بود
شاید خدا بدش بیاد ازم شاید ناشکری باشه
ولی من دست خودم نیست
کاش بود
کاش چیزی کم بود یا میفهمیدم علت این همه خستگی و انزوا رو
خستم کاری از دستم برنمیاد ^^