بچها با مادرشوهری که خیلی عقده ایه چیکار کنم من درگیر نازاییم همش داخل مطب دکترام نشده حتی ی بار بگه شماها ک از صبح تا شب مطب بودین چی غذا خوردین بیاین اینجا نون پنیر بخورین ولی وقتی خودش ی کاری داره از دکتر خرید بیرون هرچی پدرشوهرمو 2تا برادر شوهرام میان خونه ما شامو ناهار مشکلم غذا نیستا بهم خبر نمیده ک میان یهو 12ظهر میان داخل میگن ما ناهار اومدیم يا 8 9شب میان از غذامم ایراد میگیرن چرا اینه چرا اونه نمک نداره فلان خسته شدم چیکار کنم باهاششش
دقیقا مادرشوهر منو توصیف کردی دو ماه یکبار ما رو تو خونه اش راه نمی داد بعد خودش یک روز در میان خونه ما بود برای شام، ۴ سال پیش کم کم رابطه ام رو کم کردم اونم فهمید دیگه زیاد نمیاد
من از بس شوهرمو دوست داشتم خیلی بهشون رو دادم حالا سوارمن خداازش نگذره پیرزن افریته
دختر انگاری داری منو توصیف می کنی منم از شوهرم خجالت می کشیدم خانواده اش هر بلایی سرم میاوردن، فکر کن دو تا کوچه فاصله داریم یک روز درمیان می یومدن شب هم می خوابیدن ۱۲ سال تحمل کردم بعد می یومدن یه استکان جا به جا نمی کردن ۴ سال پیش زایمان دومم با شکم پاره براشون شام درست کردم مادرشوهرم ایراد گرفت ازم منم زدم سیم آخر گفتم از این به بعد حق ندارید بدون دعوت بیاید، اونم گفت خونه پسرمه، گفتم پسرت زن و بچه داره تنها نیس زن و بچه هاش هم نیاز به آرامش دارن، درسته یه جنگ جهانی پیش اومد ولی من راحت شدم