بچه ک بودم یه خونواده پنج نفری پدرم نابینا بود وضعمون مالی صفر قیافم خوب بود ولی چشمام درشت ک محال بود پسری منو نپسنده از فامیل و ...اما چون فقیر بودیم خواستگار نداشتم زیاد.اون تعداد کم هم خونوادشون مخالف بود و باجبار اومده بودن .خلاصه رفتم دانشگاه بماند ک کل چارسال درسم یه کاپشن نداشتم لیسانس ک گرفتم تازه اومد ابی بره زیر پوستم ک داداشم برادر رفیقشو اورد خواستگاریم ۱۳سال ازم بززگتر بود
- هیچوقت حسرتِ زندگی آدمایی که از درونشون خبر نداری نخور ؛هر قلبی دردی داردفقط نحوهی ابرازِ آن فرق دارد ؛!بعضیها آن را در چشمانشان پنهان میکنندو بعضیها در لبخندشان!خنده را معنی به سرمستی مکن آنکه میخندد غمش بیانتهاست.🌱💚
یه مرد جا افتاده سی وهفت ساله با کلی سییل و قد دراز ک خم میشد ...چون داداشم تاییدش کرد فک کردم قبول کنم راحت میشم از اوضاع خونه میگفتم کی منو میگیره با این وضع مالی
من یه دختر سفید قشنگ و... اون نگم دیگه ...اصلا ب هم نمیخوردیم شکاک بود بد دهن خشک جدی من بچه بازیمیکردم اون از سنش گذشته بود .سه ماه صیغه بودم از ترس ابرو عقد کردم شهرمون کوچیک بود
به داداشمم شک داشت حتی نمیزاشت هیچی داشته باشم ن تلگرام ن......گوشیمو قایم میکرد میگفت ندیدم کتکم میزد ولی من ب خانوادم نمیگفتم چون بابام مبتلا به سرطان هم شده بود و کراتین خونش میرفت بالا و بد بود براش
وام ازدواج نتونستم بگیرم جهاز نداشتم واونجا شد که روی واقعیشو دیدم .مثل حییوون باهام رفتار میکرد.یه روز رفتیم مسکن مهر بر بیابون خونه گرف ببینه مستاجر خالی کرده یانه من تو ماشین بودم
منم خیلی سختم بود داد زدم مگه مرد ندیده ام اگر اهل این حرفا بودم پر دانشگام پسر یود ک چشمام دیگه سیاه شد از زور پیچوندن مچ دستم .از زور درد هیچ چی نفهمیدم .گریه میکردم به حال بدم به مجردی بدم به این عقد سیاه ...نگام کرد گقت وقتی گریه میکنی بیشتر عاشقت میشم
اونجا فهمیدم چه اینده سیاهی جلومه .سر شدم .رفتم خونه دستمو نبردم بیمارستان...دیگه گفتم از سیاهی بالاتر نیس یه شب یخچال خرید یرد تو اون خونه رفتم ببینمش باباش و داداششم بودن جلو اونا گفت حالم از بابات و کس وکارت بهم میخوره دیگه طاقتم سر شد داد زدم اندازه تمام بدبختیام بی کسی هام داد زدم ک تو در شان من نبودی تو به درد من نمیخوری تو پیری تو زشتی منم حالم ازت بهم میخوره