همين ديشب شوهرم گفت در خونه روقفل كن يه پام گذاشتم زمين يه پاروهوا به جاي اين كه عين ادم درو ازبيرون خونه قفل كنم از تو خونه با سختي داشتم مپيچوندم شوهرم از خنده تركيده بود 😂😂😂😂
با شوهرم رفتیم مادرشوهرمو برسونیم خونه ش، بعد جلو در داشتیم خداحافظی میکردیم . اون وایساده بود من برم، من وایساده بودم اون بره. بعد همینجوری با لبخند داشتیم همو نگاه میکردیم. بعد من یکاره گفتم نمیدونم باید چیکار کنم!!!! بعد اونم خندید گفت خداحافظ رفت. اننننننقد خجالت کشیدم
من بدبخت دیشب میخواستم از مامانم بپرسم چی شد دافنه و امید صمیمی شدن مامانم داشت میگفت با هم رفتن ویلا و... تو ذهنم گفتم برد ویلا چی کارش کنه و از بهت حاضرین و دهن باز مادرم فهمیدم بلند بلند فک کردم😑 شوهرم دیگه اشکاش اومده بود انقد خندید منم اشکم در اومد از بار این سخن گرانبارم😢
یه بار شب خونه نبودیم وقتی برگشتیم دیدیم دزد اومده خونه بابام البته بچه بودم بابام اینا رفتن ک ببینن چی بردن من تو کوچه وایسادده بودم ک دیدم پسر همسایمون با موتور رد شد رفتم تو خونه گفتم دزد رو پیدا کردم همه هاج و واج منو نگاه میکردن گفتم بیاین بیرون بردمشون خونه همسایه حالا هرچی پسره قسم میخورد ک بابا من دزد نیستم مگه ولکن بودم من اصلا نمیدونم چرا به این بیچاره گیر داده بودم وای الان میبیینمش از خجالت میخوام اب شم برم تو زمین