یه شب نمیدونم چی شده بود اصلا نمیتونستم بخوابم احساس خفگی میکردم انقد تو جام برگشتم اینور اونور
پامیشدم میرفتم اینور اونور باز میومدم میخوابیدم اصلا نمیشد بعد نمیدونم چیشد یهو خوابیدم یا نخوابیده جدا شدم نفهمیدم
دیدم ک من دراز کشیدم رو زمین همونجایی ک خوابیده بودم
بعد دخترم و شوهرمم همون جاهایی ک خوابیده بودن
بودن داشتم ۳ تامونم میدیدم
بعد ۴ تا یا دوتا دقیق یادم نیس آدم بزرگ بودن لباس های مشکی پوشیده بودن صورت هاشونم با یجور شال مشکی پوشیده بود
من اینا رو ک دیدم انقد ترسیدم انقد داد زدم
هی میخواستم داد بزنم ک شوهرم بفهمه بیاد یکاری کنه من پاشم هی داشتم جیع میزدم پاهامو دستامو زمین میکوبیدم شوهرم بفهمه بیاد ولی صدام بیرون نمیومدم دقیقیا مثل اونا ک میگن اُپن خونمونو میدیدم درحالی ک اپن سرجاش بود پشت اپن اون دور دورا مثل یه جنگل تاریک میدیدم ک صدای گرگ اینا میومد خلاصه خیییلی ترسناک بود که یهو برگشتم
دیگه نمیدونم میخواست ادامه داشته باشه من نزاشتم یاهمین بود
ولی خیلی دوست دارم یبار برم مثل اونا ببینم همه چیو
پاشدم حالا دیگه از ترس نمیتونستم بخوابم