من دانشجو بودم
یه دانشگاه دولتی خوب تو تهران درس خوندم با معدل بالا
سال اخر دانشگاه یکی اومد خواستگاریم از یه شهر کوچیک که نمایشگاه ماشین داشت و باباش کارخونه داشت و ادم پولداری بود .
من به پسره گفتم که بیاد تو شهر من چون من اگه برم تو شهر اونا واسم کار نیست ،
همسرم گفت چرا میخوای واسه یکی دیگه تو کارخونه های تهران کار کنی ، خب بیا تو شهر ما اونجا من برات یه کارگاه مرتبط با رشته ت میزنم ، منم قبول کردم و تو مهریه هم این کارگاه رو ذکر کردم.
چند ماه شناختمش و همه جوره از اخلاقش راضی بودم و هستم.
مشکل اینه که همسرم نگفت که اون نمایشگاه و خونه ش و همه چیش به نام مادرشه و جز سه تا ماشین چیزی به نامش نداره و بعد از ازدواج خانوادش لج کردن ، نمایشگاه و خونه و ماشین همه رو ازش گرفتن .
شوهرم دو تا از ماشیناش رو فروخت و با وام ازدواجش رو هم تو شهر کوچیک خودشون یه هایپرمارکت زد که هیچ درامدی ازش ندیدیم ینی هر چی میفروشه دوباره جنس میخره .
برام عروسی و طلا و حتی یه دونه کالا از جهاز هیچی نخریدن و بابام برام خونه رهن کرد و کل جهازمو داد .
الان همسرم از ۷ صبح میره سر کار تا ۱۲ شب، حتی جمعه هم نداریم ، نه تفریح داریم نه وقت گذروندن با هم داریم ، حتی رابطه ج ن سی هم نداریم باز اگه حداقل درامدش خوب بود یه چیزی ولی درامدی هم نداره اخه . درامد داره ها ولی تو خونه چیزی نمیاره اگه ماهی ۳۰۰ میلیون جنس میفروشه ، ماهی ۲۷۰ میلیون هم جنس میخره و ۳۰ میلیون اجاره میده .
خودمم میرم اموزشگاه زبان تدریس میکنم ، ولی افسرده شدم انگار دارم تنها زندگی میکنم اونم تو شهری که ازش متنفرم ، از دوستام و خانوادم و شغل مورد علاقه م و شهرم دور شدم در قبال هیچی . قرار بود اونا رو از دست بدم تا چیزای جدید به دست بیارم و من با اون وضع مشکلی نداشتم ، ولی نه اینکه همه چیزم رو از دست بدم
حالا واقعا دو دلم ، جدا شم برگردم شهرم یا باهاش بمونم و زندگی کنم