2777
2789
عنوان

درد دل😟😟😟😟

248 بازدید | 19 پست

سلام خانما.

نمیدونم از کجا بگم این همه احساس چیکار کنم.بعد از زایمانم از این رو به اون رو شدم.

نگید افسردگیه بعد زایمانه.چون نیست.

بیشتر اوقات خوبم.اما...

نمیدونم شماها هم مثل من هستین یا نه.نمیدونم شایدم خاصیت بچه اینه که تو خوابم دلمو میلرزونه.

وقتی نگاش میکنم میخوام قلبم دربیارم اونو بذارم تو سینم.اروم بگیرم.

همش استرس دارم.فقط میخوام کنارش باشم بغلش کنم.همش فکرای ناجور تو سرمه.از خدا میخوام برام نگهش داره اما بااااز دلم ناارومه.

خیلی میترسم خدایی نکرده زبونم لال بلایی سرم بیاد یا سر بچم.

اعصابم ضعیف شده.بخدا چند شب پیش دخترم زود خوابید منم کمبود خواب شدید داشتم اما هر کاری کردم خوابم نبرد تا ساعت 1ونیم سرجام همش این پهلو اون پهلو بودم.میترسیدم زلزله بشه ساعت یک ساک حاضر کردم گذاشتم دم در بتونیم فرار کنیم.منطقه ما زلزله خیز نیست تازه.


بابا بخدا من کاربر قدیمی ام.سایت بروز شد کاربریم پرید.نسخه جدید ازت بدم میاد😒😒

والا چی بگم با مشاورای کلیینیک صحبت کنی بهتره

بنده به عنوان یه عضو از جامعه نینی سایتی و جامعه ایران مخالفتمو از ازدواج در سن زیر ۱۸ سال اعلام میکنم و هر جا صحبتی در این مورد باشه ساکت نمیمونم.همونطور که حجاب من که یک مسئله شخصیه از نظر شما به شما و شوشو!هاتونو جامعه و قایق و کشتی و این حرفا مربوط میشه ازدواج شما در سن پایین که تبعات زیادی در جامعه داره ،جدا از دلسوزی به منم مربوط میشه. حداقل در سن قانونی ازدواج کنین! برنگردین به صد سال قبلو قبل ترش!از یک کار اشتباه دفاع و تبلیغ نکنین! مثال نقض نیارین که فلانی خوشبخته فلانی اندازه ۴۰ ساله ها میفهمه.کار اشتباه اشتباهه😕حتی اگه خوشبختم بشید خیلی چیزا رو از دست دادین و خیلی مسوولیت هایی که مناسب سنتون نبوده رو دوشتونه (کپی امضای یک کاربر)از اتصال مغزوزبونتون مطلع باشیدبعد نظربدید  

عزیزم تو که به خدا ایمان داری نباید اینجوری فکر کنی زندگیت بد میشه قران بخون اروم میشی


فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

وقتی کسی بغلش میکنه دلم میلرزه.اوایل حتی همسرمم بغلش میکرد حال دلم بد میشد.الان نسبت به همسرم بهترم ولی بقیه جز مادر خودم نه!!!

طوری شده دیگه حرفا و کارای همسرمم به نظرم نمیاد.حرفاشو بدل میگیرم.البته خیلی تو خودم میریزم اخر سر با یه جرقه اتیش میگیرم.

استرس بچم.دوری و غربت.تنهایی.سردی بین من و همسرم همش دیگه خیلی فشار میاره بهم.

هر بار هم بریم شهرستان پیش خانواده ها مثلا دخترم دستشو عادت داره بمکه مادرشوهرم میگه گرسنشه.انگار من نمیدونم یا از عمد بهش نمیدم تا گرسنگی بکشه.امشب دوباره با ایمو حرف زدنی گفت.چند بار شوهرم گفت نه نیست اما اون باز حرف خودشو زد.

حالم بد شد از رفتارش

بابا بخدا من کاربر قدیمی ام.سایت بروز شد کاربریم پرید.نسخه جدید ازت بدم میاد😒😒

اگه قبلا همچین حسایی نداشتی و اینطور استرسی نبود پس قطعا افسردگیه...تو از کجا میدونی افسردگی بعد زایمان نداری؟؟؟کسی که هفسرده است ک خودش متوجه نیست...منم مثل تو بودم اوایل زایمان همش میگفتم نکنه بچم از دستم بیفته رو سرامیک یا راه پله یا خدایی نکرده هراتفاق دیگه...کلا دیوانه شده بودم

و قل ربّ اَنْزلني مُنْزلاً مبارکاً و اَنت خیرالْمُنزَلین🌸برای حاجتم صلوات بفرستین 🌹فدای دل مهربونتون 💖

بمیرم واسه دخترم نمیفهمم چه مرگم شده از نفس کشیدنش تو صورتم بدم اومده عاشقشم ها ولی جدیدا اینقد حالم بده و تهوع شدید دارم حوصلشو ندعرم الانم کنار باباش خوابه بمیرم براش یه لخظه چقد دلم براش سوخت به خدا گریم گرف تازه۲سالو۸ماهشه

وقتی که بمیرم هرچندم محکم بغلم کنین حس نمیکنم
عزیزم تو که به خدا ایمان داری نباید اینجوری فکر کنی زندگیت بد میشه قران بخون اروم میشی

بخدا ایمان دارم.میدونم مرگ و زندگی دست اونه.میدونم بخواد بگیره عالم و ادم نمیتونن نگه دارن.اگر بخواد نگه داره باززز همینطور.

اما شدید استرس دارم.اوایل قبل دخترم سر شوهرم همین احساس داشتم.

فکر و خیال پیرم میکنه

بابا بخدا من کاربر قدیمی ام.سایت بروز شد کاربریم پرید.نسخه جدید ازت بدم میاد😒😒

بسپار به خدا . هر قدر به افکار منفی پر و بال بدی بیشتر توش غرق میشی. اصلا برا چی ای همه فکر منفی ؟ خب مثبت فکر کن .... 

چرا زوم کردی رو منفی

از لحاظ کم خونی هم چک کن ؟ مشکلی نداشته باشی

بعد زایمان ادم حساس میشه 

اگه قبلا همچین حسایی نداشتی و اینطور استرسی نبود پس قطعا افسردگیه...تو از کجا میدونی افسردگی بعد زای ...

منم همینطوری هستم

بابا بخدا من کاربر قدیمی ام.سایت بروز شد کاربریم پرید.نسخه جدید ازت بدم میاد😒😒
بمیرم واسه دخترم نمیفهمم چه مرگم شده از نفس کشیدنش تو صورتم بدم اومده عاشقشم ها ولی جدیدا اینقد حالم ...

شاید بارداری؟

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
بمیرم واسه دخترم نمیفهمم چه مرگم شده از نفس کشیدنش تو صورتم بدم اومده عاشقشم ها ولی جدیدا اینقد حالم ...

وااای.تو رو خدا نکن.من دخترم نفسش میخوره گردنم فقط میخوام دنیا نباشه.من و اون تو یه جایی باشیم که دست احدی نرسه بهمون.میخوام فقط من باشم و اون.طاقت ندارم وقتی شوهرم زیادی بغلش میکنه.

بابا بخدا من کاربر قدیمی ام.سایت بروز شد کاربریم پرید.نسخه جدید ازت بدم میاد😒😒
بخدا ایمان دارم.میدونم مرگ و زندگی دست اونه.میدونم بخواد بگیره عالم و ادم نمیتونن نگه دارن.اگر بخواد ...

عزیزم برو پیش مشاور حتما کمک میکنه

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز