ساعت نه حس کردم چشمام داره میره خیلی خوابم گرفته بود گفتم بذار یه چرتی بزنم خوابیدم ولی انگار بیدار بودم صدایی چیزی میومد میشنیدم و به محیط اطرافم ادراک داشتم همسایمون اومده بود داشت با مامانم حرف میزد چنددقیقه بعدش مامانم اومد بیدارم کرد گفت همسایه زولبیا بامیه خونگی درست کرده برامون آورده من تا چشمم افتاد بهشون شروع به خوردن کردم یکی خوردم دو تا خوردم سه تا خوردم انگار یک سال بود غذا نخورده بودم شدیدا احساس گرسنگی میکردم مغزم هی فرمان میداد بخور😐 درحالی که من رژیمم و درحالت عادی اصلا زولبیا بامیه نمیخورم نمیدونم چم شده بود بعد از جام بلند شدم دیدم نمیتونم راه برم پادرد شدید گرفتم سرم یه جوری گیج میره حس ضعف شدید دارم حس بدبختی دارم و دلم میخواد گریه کنم انگار توی خلأ بودم تا ساعت یازده کلا حالم بد بود کم کم درست شدم تاحالا اینقدر این همه احساس عجیب غریب همزمان نداشتم انگار اصلا کنترلم دست خودم نبود