21سالمه
خاستگار ندارم تقریبا
الان یه چند سالی میشه که پسرخاله م ازم خاستگاری کرده ولی مادرم بدون اینکه به من بگه رد کرده
منم واقعا همه میدونن از جوجه هم حتی میترسم دختر زرنگی هم نیستم که کار های روستا رو بکنم
ته ته ش خیلی یه پسری رو دوست داشته باشم بتونم یه خونه جارو کنم غذا درست کنم ازم بر نمیاد کشاورزی و دام داری و مرغ و هزار تا کار دیگه رو انجام بدم از همه شون هم میترسم
تا اینکه امروز مامانم گفت تو دیگه بزرگ شدی بهت بگم مدیون نشم
دوست داری باهاش ازدواج کنی یا نه
منم اولا دوسش ندارم
دوما اصلا روستا برام جهنمه
از یه طرف هم دلم برای پسرخاله م میسوزه
اما نمی تونم بهش بله بگم اینجوری خودم رو نابود کردم