طبق تاپیکام شوهرم خیلی رفته رو مخم ک مامان بابام تنها تو گوشه خونه افتادن سنشون بالاس باید بریم نگهشون داریم
میگم بیرونمون کردن چندین بار میگ مهم نیست
و تا اسم خونه میارم ک برامون بسازه و خونه نداریم دعوا میکنه میگ خونه دارم خونه بابام هست و....
دو تا بچه بزرگم دارم عصلا بفکر این نیست ک چند سال دیگ بزرگ میشن
بعد منم نمیدونم چجوری عذاب وحدانمو کم کنم همش دو دل شدم ک نکنه نفرین پدرشوهر مادرشوهر مارو بگیره!!
اینجا رسمه یکی از پسرا باید پدر مادرشو نگه داره برای ما شد قسمت شوهرم
ولی خانوادش اخلاقشون با شوهرم سازگار نیس
همش میگم نکنه مردم(تو روستان همه همو میشناسن) ب ما بد بگن ک نگه نداشتیم
نکنه شوهرم بعدا زندگیو زهرم کنه بگه چرا نیومدی با خانوادم زندگی کنی و....
باز میگم اصلا ب من چه جز من چهار تا عروس دیگم داره ک احترامشون صد برابر من نگه میدارن
چرا اونا نگه ندارن
وای باز ب بعدش فکر میکنم کلا دو دلم بین دو راهم
برم ک روز خوش ندارم از دست مادر وخاهر برادرای دیگش
نرمم باز روز خوش ندارم از دست شوهرم ک چرا نیومدی