پدر و مادرم صبح تا شب سرکارن شغلشون ازاده
منم دانشجو خوابگاهیم ولی تازه برگشتم خونه
روزه ام و سرماخوردم ، خونه بهم ریخته اس چون درحال خونه تکونیم
مامانم هم صبح زود غذا رو پخت و رفت
الان مهمون زنگ زده که برا افطار میایم خونتون.!
حالا باید خونه رو جمع کنم و مرغ بپزم چون غذامون کافی نیست.!
بعدم من ۱۹ ساله بشینم پیششون که ادمای میان سالن و هیچ حرفی برا گفتن باهاشون ندارم