ببخشید اینجوری حرف میزنم ولی واقعاااا لیقاتش همین حرفاست
انقدر حسوده چشمشو نداره ببینه داداشم به من توجه میکنه
دیروز خونه خالم دعوت بودیم این نشسته با دختر خالم گفته اره امیر اینو*من منظورشه* خیلی لوس کرده دیگه متوجه نیست ازدواج کرده با مجردیش داداشم فرق داره به زنش حسودی میکنه بعدش ورداشته گفته فکر میکنه چون امیر به درساش گیر میده حالا خیلی ادمه خاصی هستش من که نمیدونم از خدامه بهم کاری ندراه معلوم نیست این چیکار میکنه داداش گیر میده بهش همش و ...
اینارو میگه چون تیزهوشان قبول نشد ولی من قبول شدم از وقتی قبول نشد اون داداشم کلا دیگه رو درس اون اصلا حسایت نشون نمیده
یعنی انقدر خواهر من احمقه که اینارو به دختر خالم گفته اونم سریع گذاشته کف دست خالم .... ببخشید که اینو میگم ولی خالم از اون ادمایی هست که حرف تو دهنشون نمیمونه اومد جلوی من و مامانم با خنده همه اینارو تعریف کرد یعنی به خدا شانس اوردم زن داداشم با دختر دایی هام یه جای دیگه بودن متوجه نشدن
اخه اینارو بفهمه خدایی چه فکری راجب من میکنه؟
مامانمم اصلا هیچی بهش نمیگه
دیشب قبل خواب اومد اتاق من میگه میشه بیداری چند دقیقه بمونم منم گفتم نه برو بیرون بعد ورداشته به من میگه من اضافی ام ؟؟؟ منم اونجا عصبانی بودم بهش گفتم اره رفت تو اتاقش گریه کرد