2777
2789

عنوان: حلقه عشق 

سینا و زهرا در یک روز بهاری در یک کافه کوچک عاشق هم می‌شوند سینا به محض دیدن زهرا قلبش تند تر می‌زند آنها به سرعت باهم دوست می‌شوند و عشقشان روز به روز عمیق تر میشود اما سینا به زودی متوجه می‌شود که زهرا به بیماری سختی مبتلاست و این موضوع او را نگران می‌کند او تصمیم می‌گیرد هرکاری برای زهرا انجام دهد 


چالش اول: حلقه جادویی

سینا در جست و جوی راهی نجات برای زهرا سینا به یک بازار قدیمی می‌رود و از حلقه ای خوشش می آید فروشنده به سینا میگوید که این حلقه می‌تواند عشق را در دل هرکس بیدار کند سینا حلقه را به زهرا هدیه می‌دهد و به او می‌گوید که این حلقه عشق بین آنها را تا ابد بهم متصل می‌کند زهرا با حلقه احساس بهتری پیدا می‌کند و به نظر می‌رسد که بیماری اش بهبود میابد اما سینا نمی‌داند که این حلقه عواقب نا خوشایندی دارد 


چالش دوم:  جدایی نا خواسته 

با گذشت زمان زهرا به طور ناگهان حالش بد می‌شود و به بیمارستان منتقل می‌شود سینا در کنار او می‌ماند و برای او دعا می‌کند که او بهبود یابد اما پزشکان به او می‌گویند که زهرا به بیماری ای مبتلا شده که هیچ درمانی ندارد سینا با قلبی شکسته و نا امیدی به حلقه فکر می‌کند و از خود می‌پرسد آیا این حلقه می‌تواند عشق را نجات دهد؟ یا فقط او را در درد و رنج نگه میدارد؟


چالش سوم: از دست دادن و یادگاری

زهرا پس از مدتی از دنیا می‌رود و سینا با دلی شکسته حلقه را نگه میدارد ناگهان زهرا را می‌بیند زهرا به او می‌گوید که این فقط یک نمایش است و بعد می‌خندد ناگهان صدای رعد و برق می‌آید زهرا سینا را بغل می‌کند و گریه می‌کند سینا می‌پرسد که چیزی شده؟  زهرا می‌گوید من از اون حلقه میترسم توی روزای بارونی هم اون حلقه ترسناک تر میشه سینا دوباره به حلقه نگاه می‌کند او را بر میدارد و به طرف زهرا می‌گیرد زهرا جیغی می‌کشد و عقب می‌رود و می‌گوید اون اون حلقه خیلی نگه داشتن اش درد داشت اما به تو نگفتم تا دلت نشکنه و سینا قول داد حلقه ای جدید برای او بگیرد 


چالش چهارم: کمبود پول 

سینا برای جبران درد ها و رنج های زهرا توسط حلقه برای زهرا حلقه ای جدید بخرد او تصمیم می‌گیرد در یک کار پاره وقت کار کند سینا در یک کافه مشغول به کار می‌شود و روز ها و شب ها سخت کار می‌کند در این مدت او با مشتریان مختلفی دیدار می‌کند و از داستان های زندگی‌شان تعجب می‌کند در نهایت  پول را جمع می‌کند اما متوجه می‌شود که تعداد کمی از آن حلقه برای خرید باقی مانده است


چالش پنجم: حقیقت دردناک

سینا حلقه را با هر بدبختی که شده می‌خرد و به خانه برمی‌گردد متوجه می‌شود که زهرا با عکس آن دو نگاه می‌کند عکسی که در یک سال پیش گرفته بودن و با نگاهی حسرت به سینا نگاه می‌کند سینا حلقه را به او می‌دهد ولی زهرا می‌گوید باید چیزی را به تو بگویم سینا میگوید چه چیزی رو؟ زهرا می‌گوید زمانش رسیده که من برم  سینا حرفش را قطع می‌کند و می‌گوید کجا ؟ زهرا ادامه می‌دهد به دنیایی دیگر دنیایی که تو نیستی دنیایی که پر از آرامشه سینا میپرسه آیا اون دنیا را به من ترجیح میدهی؟ زهرا می‌گوید هرگز بابت تمام لحظه هایی که باهم داشتیم ممنونم با هر لبخندی که نگام میکردی تپش قلبم شدت می‌گرفت با هر رفتارت حس خوشبختی بهم دست می‌داد دیدم چجوری واسه نجاتم تلاش کردی سینا گفت نه تو شاید دکتر لازم داری بهم بگو کجای بدنت درد میکنه من من دکتر رو خبر میکنم تو خوب میشی بیا میبرمت بیمارستان ولی زهرا می‌گوید نمیتونی نجاتم بدی چون من مرده ام و الان که اینجام فقط به خاطر توعه نگهبان بهشت بهم گفت میتونیم به کسی که دوسش داریم زنگ بزنیم یا حضوری ببینیمشون پس من اومدم ببینمت ناگهان صدای زنگ آمد سینا درآ باز کرد مادرش بود دوباره حرف های تکراری پسرم سر عقل بیا دختر حسین آقا جواب مثبت دادن تورو خوشبخت میکنن ولی سینا داد زد ولم کنید من من فقط او را دوست دارم نگاهی به زهرا کرد زهرا گفت میخواهم برای آخرین بار بغلم کنی و سینا را محکم در آغوش میگرد و ناپدید می‌شود سالها بعد سینا از دختری خوشش می آید و با او ازدواج می‌کند زهرا در خواب سینا می‌آید و می‌گوید خوشحالم که خوشبخت شدی 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

همشو خوندم بعنوان یک نوجوان ۱۳ساله بدک نیست جای پیشرفت داره ولی داستانت خیلی شبیه کارتون های کره ای ...

واقا این یکی رو فک کنم خیلی بد نوشتم میشه گزارش بزنی پاک شه ؟ لطفا

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز