پس استخوانها یک به یک شکستند
جا به جا شدند
ضخیمتر شدند
سنگدل نشدم اما
میلههای زندان این قلب محکمتر شد
تو ندیدی به سرم چه آمد
جسمم را به صلابه کشیدند
روحم را ناامید کردند
و حال از من زنده بودن میخواهند
رهایم کنید
من طاقت بال زدن با پای بسته را ندارم
من توان جنگیدن ندارم
مرا بی سلاح رها کنید در میان لشکر دشمن
آنها آزارم نمیدهند مرا سریع میکُشند✨