بعد از خستگی های روزمره
وارد. اتاق شدم
مقنعه رو انداختم رو صندلی و با همون مانتو ولو شدم رو تخت
گوشیو برداشتم
از بالا تا پایین پیام ها رو چک کردم و جواب دادم
تا رسید. به یه اطلاعیه
_ای جاااااانننن
وااااای باور نکردنی. ....
یعنی چشمام درست میبینه ؟ دوره نحوه پژوهش و تحقیق ؟
اونم تو شیراز. خودمون ؟؟؟؟؟
وااااااااااااااااااااایییییی جووووونمییییی جوووووووون
اساتیدشووووو قربووووون
واییییی واییی چقدر. خوب
انگار کل خستگی رو از بدنم گرفته بودن
زنگ زدم نازی
_الو سلام جیگر
+سلام کلیه تو را چه شده است 😑😐؟
_بیاااااااا تو بغلم
+خواهرم شئونات اسلامی رو رعایت بفرما😂
_خب حالا تو همممم خبر دارم چه خبری
+چه خبری ؟😑😯
+دوره نحوه پژوهش تو همی شیراز خودمون
_مسخره😆؟
_نه باور. کن ....
+خوش خبر. باشی جیگری من برم آماده شم برا مقدمات یه دوره توپ
_اوکی گلم فعلا
+فعلا😊
با یه دل سرزنده که انگار هیچ خستگی نداشت رفتم سمت مامان برا بلیط اتوبوس شیراز 😊
ما یکی دوساعت. تا شیراز میگیم
_مامانم سلااااام
+سلام مها خانوم کپکت خروس میخونه
_آره مامانی دوره نحوه پژوهش تو شیرازه می خوام برم خوشحالم
+😐 سرپرستتون کیه ؟
_خودمون 😐
+می خوای بدون سرپرست بری؟
_مامان توروخدا گیر نده ۱۷ سالمه هاااااا
+اجازه نیس ...
_مامان من کلی ذوق این دوره رو داشتم خواااهش 😔
+حرفشم نزن
با یه بغض وحشتناک. رفتم تو اتاق زنگ زدم نازی و جریان رو گفتم
اون مامانش مشکلی نداشت و اجازه داده بود بره دوره ۳ روزه نحوه پژوهش رسید. من تو اتاقم کز کرده بودم
و اکثر دوستام رفته بودن
اینستا رو باز کردم
عکسا شونو دیدم با بهترین اساتید. ...
دلم گرفت لایک کردم
و کامنت گذاشتم روزگارتون بر مراد!
چقدر. این جملم معنی داشت ....
که بعدا فهمیدمی جمله جالبی نبوده. ..
رسید تا روز آخر
چقدر. سخت گذشت اون سه روز بهم حس میکردم تمام ظلم ها بهم میگ
شده اونم از جانب. مامان!
نازی اومد زنگ زدم بهش و گفتم چطور بود
گفت مها همون بهتر که نبودی ...
تو نمی دونی ولی اون دو شب و سه روز چه کابوسی بود
فک کردم می خواد دل نسوزه
گفتم خب بسه دروغ نباف ....
بغض گلوشو گرفت گفت آره کاش دروغ بود مزاحمت های شبانه در خوابگاه کاش دروغ بود اون صداهای وحشتناک نصف شب وقتی یه بزرگ تر بالا سرت نیست....
کاش دروغ بود کله سحر. موتور دنبالت بیوفته...
کاش دروغ بود😔
و زد زیر. گریه ....
اون روز بود که فهمیدم
مامانم چقدرررررررررررررررررر برازنده مادر بودنه
چقدرا حواسش هست
دلشکسته چند ساعته مند ترجیح میده به پشیمونی و ترس فراتر از باور
فهمیدم اینکه بگی روزگار بر مراد جمله قشنگی نیست
گاهی مراد ما نابود کننده ماست ...
قدر تجربه بزرگ تر هامون رو بدونیم اونا هیچ وقت دیکتاتور بودن رو نمی پسندن ولی حاضر توچشام ما بد. بشن ولی ثانیه ای پشیمونی رو تو چشمامون نبینن
حالا می خوام یه دعای بهتر بکنم
اینکه بگم
الهی آرزو هاتون بخیرتون باشه...
و آنچه خیر است براتون پیش بیاد. نه آنچه آرزو ست. ...
امید وارم لذتکراری برده باشید
نوشته شده توسط مها اف