چی عزیزم
کابوسای شبانه م شروع شد .
تموم کردم باهاش اخرین حرفش این بود میگفت دارم روانی میشم بعد از اینهمه مدت بااینهمه خاطرع چراباید اینطوری بشه
عقده ش ب دلم موند چقد قشنگ به دلم گذاشتنش
ب مامانشم پیام دادم و اونم خیلی محترمانه و ازم تعریف کرد و گفت نمیشه
چیکار کنم عزیزم چ راه حلی؟
هیچ امیدی ندارم حتی خود خدا بیاد پایین بگه میان میگم نه امکان نداره باباش بیاد
میدونستم باباش گیر میده اخرشم همین شد