بچه ها ی پسری از همشهریا، امروز اومده بود میگفت بیا تو اکیپ ما 4نفریم2تا دختر 2تا پسر
نمیدونم چرا حس خوبی ندارم بهش میگفت ما کلا اهل دور دوریم خوش میگذره باهامون دوست داشتی بیا
منم دختری نیستم بتونم این چیزارو هضم کنم یعنی خوشم نمیاد باهرادمی بشینم، میدونم همین الان میریزید سرم 🙂اما چند وقته اصلا حال روحیم خوب نیست و خیلی احساس تنهایی میکنم به سرم زده ی بار ریسک کنم و برم خودمو سرگرم کنم اینقدر که صبوری کردم و خودمو کنترل کردم دیگه واقعا دارم تموم میشم اما از ی طرفم روحیم به شدت حساسه و با هر جمع و اکیپی سازگار نیست میترسم خیلی میترسم اعتماد کنم و بعد بدتر هزار برابر بهم بریزم😔از اونجایی که ی خورده پسرای این اکیپ زبون دراز و شرن یکم، بیشتر میترسم هیچوقت فکر نمیکردم ی روزی منِ مغرور بخاطر خوب کردن حال روحی و سرگرم کردن خودم به رفتن تو هرجمعی فکر کنم لطفا راه حل بدید 🥺