چون من یه پسریو دوست دارم و مامانشم اومده حرف زده که قصدشون جدبیه و نیت خیر دارن
اما بابام روزگار منو سیاه کرده بیخود بهم شک داره بیخود فحش میده بیخود آبروی منو برده نمیذاره خونه تنها بمونم
با اینکه من خودم حواسم به همه چی بود که آبروی ریزی نشه که خودمو حفظ کنم ولی روزگارم برای من تنگ کرده
همش حتی مریضمم فک میکنه نقشه اس که البته نقش مامانم تو آتیشی کردنش و نفرت از من پر رنگه و بیشتره حرفای اونو میزنه
منم تو بحثا بهش میگم معتادی تا حالا خودتو تو آینه دیدی؟مایه آبروریزی
هم دلم میسوزه هم نفرت دارم ازشون
همش میخوام جیغ بزنم همش ا