وقتی بچه بودم. هی بابام مامانمو مجبور میگرد بچه دار شن تا پسر دار بشه.من اولیم.و هر بار ک باز دختر بود من احساس بی توجهی و کمبودام بیشتر میشد.خونواده ی فقیری بودیم.پول خوردو خوراک درست نداشتیم.و این هی بچه میخوتست.سومی معلول شد و.بعد سه سال مرد باز بچه. سر چهارمی دست ی زنو.گرفت آورد خونمون باز بچه.سر شیشمی اون زن ی پسر حرومزاده باردار شد و با پدرم فرار کرد.چون دختر بود و نمیتونست عقد کنه.و مادر منم ی بچه ی معلول دیگه.هیچوقت یادم نمیره بباس پسرونه تن من میکرد و میبرد با خودش) ووستاش میچرخوند.حالا پسر دار شده.بعد.پونرده سال دو تا.پسر داره و من پونزده ساله ک فقط خبرشو.میشنوم وقتی هر جا نشست.گفت الام معنی زندگيو.میفهمم.