من چندتا خواهرشوهر دارم چنتاشخوبن کاری به کار کسی نداره
البته چیز ناحق بگن هم شوهرم جوابشون رو میده
ولی خواهرشوهر بزرگمم
ما ازدواجمون سنتی بود هیچ شناختی ازهم نداشتیم
یه رابط داشتیم که فامیل هردوتامون بود
خواهرشوهر بزرگم دوست داشت از فامیل شوهرش برا داداشش زن بگیره شوهرمم همیشه مخالف بود
بدون هیچ دلیلی از من بدش میومد😐😐شبی اومدن خونمون چیزی نگفت حرفاش منطقی بود ولی روزی خواستیم بریم خرید زنگ زد که خرید برا چیته مگه خرید میخواد ما فقط با یه حلقه اومدیم
حالا اون ۱۲سال پیش ازدواج کرده بود خودشو بامن مقایسه میکرد🤦♀️ منم زنگ زدم به شوهرم که اصلا نمیام چیزیم نمیخوام کلا کنسله این ازدواج یا گفت تو خاستگاریتون عمو اینات نمیخواددبیان😐😐 یه حرفایه عجیبی میزد
شوهرمم زنگ زد کلی حرف بهش زد که خواهرشوهرم زنگ زد معذرت خواهی کرد
ما هم عصری رفتیم گفتیم بحث و ادامه دار نکنیم باز فک کنین تو شوق ذوق خرید یهو خواهرشوهرم گفت مطمئنین همو میخواین😐😐😐گفتم نه مشکلیم باشه باهم کنار میایم دیگه هیچی نگفت
منم کلا کاری به کارش نداشتم مثلا یهو بی دلیل میگفت داداشمم تاحالا عاشق کسی نشده😂
بعد گفتم به منمیگفت با یه حلقه رفتم بعد فهمیدم ۱۲سال پیش حتی تو شهر خودمونم خرید نکرده رفتن تو یه شهر باکلاستر خرید کرده
ولی من کلا اهمیت نمیدادم خیلی تکه میپروند خیلی یبار پیش جاری هام بهم گفت داداشمو از راه به در کردی یهو خندید جوابشو ندادم برادر شوهرم کلی باهاش دعوا کرد
یبارم جلو خودم گفت ولش کن فلانیو فلانی بهتره که جاریم باشه
ولی الان گذشت یکسال و اهمیت ندادنایه من به این درک رسیده کلا بهتر شده زنگ زد برات سوپ بپزم بیارم مریض بودم یا بهم گفت تو عاقلتری دوست دارم اگه فلانی جاریم مشکلیم داشت با زبون رفاقت راهنماییش کنی
ولی خیلی دلمو شکستن من غریبه بودم جاریم دخترعموشون بود هرشرطی براشون گذاشت اینگار از میترسیدن قبول کردن ولی از اول با منچپ بود