در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت
من مادرم عیادت بچم نیومد ولی رفت شهردیگه برا زایمان زنداداشش دوماهه هرچی تماس گرفت ج ندادم حرف نمیزنم باهاش قبلشم براش توضیح ندادم یهویی قطع ارتباط کردم.ینی بری دفعه بعد خودش ازخونه میندازتت بیرون جوری برو ن زنگی ن پیامی که حسرتتو به دلشون بزاری