ما قبلا با خانواده شوهر زندگی میکردیم اونا بیرونمون کردن
و ما مثلا جدا شدیم موقتی اومدیم یه شهر دیگ
شوهرم همش تو مخم بود ک من خونه رو ساختم(خونه ای بابا مامانش توشه) من باید صاحبش شم نه داداشام
من میگفتم خونه تو روستاس ارزش نداره و......
خلاصه گفت اسن سر خونه و زندگی بابا اونا رو نیار
خلاصه دیروز گفت مانم گفته بیا حیاط بزرگه برای خودت یه گوشه خونه بساز و تا ما زنده ایم یزن ب اسمت خونه رو
میگ منم ب مامانم گفتم نه ممنون تو شهر زمین میخرم میسازم کم کم
میگ اونم گفته حیاطو برای کی نگه داریم تو بیا صاحبش شو
شوهرمم چشم منو اب نمیخورد میدونست من رفتی نیستم برای همین گفته نه وگرنه خودش باشه میره با کله
نمیدونم چه مرگم بود منه خرم گفتم زمین مفت میدن چرا میگی نه نمیخام بگیر ازشون بگو باشه خونه میسازم اینجا زمینو بزن ب اسمت اگ تو نگیری داداشات میگیرن و تو ساختی حق توعه.........
خاک تو سرم
اونم میدونم الان رفته ب مامانش گفته میام روستا خونه درست میکنم خاک تو سرمممم
چجوری باز بگم نه و جمعش کنم؟
مامانم میگ مادرشوهرت داره باز شمارو میکشونه اونجا ک باز بیرونتون کنن
اگ فردا نظرم عوض شه شوهرم میگ کی تو رو یادت داده تو ک گفتی میریم حیاطشون خونه بسازیم و.....
دیروز گفت مادرش گفته بیایین و...، قسم خورد ک مامانش گفته اینو
منم رفتم سر تماساش ک فقط دیروز 3 دقیقه حرف زدن
تو این سه دقیقه چجوری اینا رو گفتن اخه!!!!!