دلم میخواد فریاد بکشم
بشکنم، بکشم
چیزایی که جمع شدن داخل وجودم رو بفرستم بیرون
خسته شدم از آروم بودن
عوضیای اطرافم رو بکشم
دلم فحش کشیدن ناموسی میخواد
حالم خوب نیست، میدونم
گریه ام میاد اما گریه نمیکنم
چون اگر گریه کنم میشکنم و اگر بکشنم نمیتونم عوضیا رو بکشم
دلم میخواد بکشمشون، بعد به عنوان قاتل فراری، متواری بشم
از همه جا طرد میشم، میدونم
فرار میکنم، میرم یه گوشه قایم میشم
زندگی که همیشه دوست داشتم رو میکنم
میشم معلم چند تا بچه
تا ابد فراری میشم
تا وقتیکه داخل جهنم آروم بگیرم
منِ حرومزاده ای که سه نفرو کشت و رها کرد وسط خونه...
با چاقو میکشم؟ اینجوری آسونتره، رگ گردنی رو میزنم، یکی هم بین دنده ها تا خفه بشن
احتمالا از ترس جیغ میکشن یا قد علم میکنن
دیوونه تر از این حرفام
ببینن چیکار کردن با من
منی که میگفتم خودتو بزن به اون راه
انگار یه حرومزاده ی واقعی
دستام یکم میلرزن
دلم میخواد درو بشکنم، میزو بشکنم
برم جلوشون و بگم بسه! بسه هر چی عوضی بازی در اوردین
میکشمتون، برید پیش خدا، همونجا تکلیف رو مشخص کنید
دیدارتون به قیامت و بس
برید پیشِ عزرائیل تا دلتون میخواد داستان ببافید
آره کله شق تر از این حرفام
چرا؟
اینقدر آروم بودم ... نفسمو گرفتم، گریه کردم ، نگفتم ناز دارم، نگفتم عاشق میشم، نگفتم برم دنبال دوست و رفیق
گفتم بساز، پسر باش، سگ دو بزن، همیشه لبخند بزن و سریع فرار کن از هر کسی
سرتو بنداز پایین چون قرار نیست چیزی بدونن
بسه عوضیا بسه بسه بسه
بسه هر چی دعوا کردید
بسه چرا عبرت نمی گیرید؟
عبرت فقط برا منه؟ فقط برا من...؟! منم که باید حل کنم، شما بسازید؟!
لعنتی های ....