دلم داره میترکه. یه روزایی میگم ن بخاطر دخترم مقاومت میکنم تا بالاخره یا شوهرم بمیره یا سرش ب سنگ بخوره
یه روزایی قیدشو میزنم میگم برم طلاق بگیرم
خیلی خستم. داغونم واقعا. انقد حالم بد بود الان سرم خورد ب سنگ روشویی یک ساعت گریه کردم. بغضم گرعته چرا آخه باید برا ما اتفاق بیفته
من عاشق شوهرم بودم جونمو پاش میدادم خدام شده بود. الان چطور بهش بیتفاوت باشم.