سلام
دخترا من ماجرامونو تعریف میکنم شما قضاوت کنید حق با کیه، فکر کنید داستان میخونین😑
من ۳۰ سالمه ولی خیلی بیبی فیسم ، ۶ ماه پیش با اصرار ی پسر ک ۲۷ سالشه قبول کردم باهاش اشنا شم و دوماه اول رابطه سرکار بود و حقوقش خوب بود و خرج میکرد به نسبت و هربار من کات میکردم اون دوماه رو با اصرار برمیگردوند ( یعنی حرف کات ک میزدم میترسید وچندبار پشت هم زنگ میزد تا جواب بدم)
و حرف ازدواج میزد.
بعد دوماه تغییر شغل داد ک مستقل بشه و درامدش بیشتر بشه ( ولی خب اول هرشغل مشتری کم هست تا جا بیفته)
و ۳ـ۴ ماه بعد ک درگیر مغازه زدن بود و بعدشم درگیر جذب مشتری ، درامدی نداشت و از جیب میخورد و منم اون ۳ـ۴ ماه سعی کردم توقع خرج کردم خیلی ازش نداشته باشم و زیاد بیرون نمیرفتیم مگه چرخیدن تو خیابون و اینا.
برا مغازه ش شیرینی بردم و ۲ـ۳ بارم بیرون رفتیم با اصرار خودم هزینه خوراکی رو دادم و همچنان وقتی صحبت کات میشد نمیذاشت و میگفت نمیتونم بی تو باشم و یکم صبر کن جا بیفتم سریع میام خواستکاری و پسرعمو دخترعمو و زنعموش منو میدونستن.
همشم میکفت تو سختیا شناختمت و کنارم موندی و جبران میکنم و اینا
این ماه اخر دیک مشتریاش بشدت زیاد شد و وقت سرخاروندن نداشت و درامدش روزی ۴ تومنم میشد.
بعد این اواخر یبار کات کردیم و من از همه جا حتی تماسا بلاکش کردم و نزدیک ۲۰ روز استوری غمگین یا عکس جاهیی ک رفته بودیم رو میذاشت ولی نمیومد سمتم.بعد ۲۰ روز گوشیمو ک عوض کردم دیک از تماس بلاک نبود زنک زد ک بیا خانوادم ببیننت و من گفتم نمیخام تونستی ۲۰ روز ازم بی خبر باشی پس باژم میتونی ، اونم گفت بهم برخورد یعنی اینقدر بی ارزش بودم ک هیچ راهی نذاری، گفتم میخاستی میتونستی با ی خط دیگ و ... گفت مگه من ارزش و غرور ندارم اگه بلاک نمیکردی منم میزدک الانم ک تماس گرفتم چون بلاک نبودم
ادامه ش تو کامنتا میگم