سلام دوستان
خوب هستید؟ نمیدونم از کجا شروع کنم
میخوام شرح حالی از زندگیم تا کنون بنویسم...
من دختری هستم ۲۵ ساله، که از بچگی پدرش رو از دست داد
و همراه خواهرم و مادرم ۳ نفره زندگی میکردیم
مادرم تمام سعی اش رو میکرد که کمبود پدر و مالی حس نکنیم
همیشه بهترین خونه رو انتخاب میکرد برای زندگی که به سلیقه ما باشه
مدرسه های خوب و غیر انتفاهی میفرستاد
همیشه مراقب بود با دوست های بد و ناخلف رفت و امد نکنیم و دختر های بد روزگار نشیم...
همیشه به چیزهایی که دوست داشتیم احترام میزاشت و برامون فراهم میکرد، سگ میخواستیم سگ اورد برامون... تمام عشق رو نثار ما میکرد...
که یک باره ایشون ازدواج مجدد کردن و رفته رفته این عشق کمرنگ تر میشد نسبت به ما و انگاری ما به فراموشی رفتیم
همسر ایشون هم مرد فوق العاده خوبی هستن و ما همه جوره از ایشون راضی هستیم شکر خدا...
اما من دیگه چشم دیدن مادرم رو ندارم...
به خاطر اینکه مادرم وقتی عصبانی میشه هرچی از دهنش در میاد نثار من و خواهرم میکنه... نه فقط واسه ما کلا همیشه همین مدلی بوده
زود جوش هستش و از اون دسته ادمایی هستش که تو عصبانیت دوست داره طرفش رو بچزونه...
رفته رفته از چشم من افتاد...
الان داره از سمت پدری ما به ما ارث خوبی میرسه به منو خواهرم، اما خب مادر من همه کاره اس یعنی ایشون پول مارو برمیداره و حساب کتاب و کنترل دست ایشون هستش
البته گفته که اگر بهمون برسه برای منو خواهرم با همون پول دوتا ایفون ۱۶ پرومکس میخره
البته اینم بگم چند سال پیش وقتی مادر خودش فوت کرد، و ازسمت مادر خودش بهش ارث رسید، با پول همون هم برای ما دوتا ایفون ۱۳ خرید
اما من چون دیگه ازش خوشم نمیاد راضی هم نیستم بقیه پول پدریم بخواد دست اون باشه... میگم که از چشمم افتاده... خیلی ناراحتم که ارث داره میرسه بهمون از سمت پدر... چون ما رسما اختیاری نداریم ایشون برداشت میکنه....
این روز ها حتی آرزوی مرگ هم برای مادرم دارم راضی ام بمیره ولی به پول ما دست نزنه....