دلم برای اون زمانا که دراز می کشیدم وسط خونه قبلیمون و آفتاب از پنجره میزد روی فرش و بدنم و ازون سمت باد پنکه میخورد بهم و صدای پنکه باعث میشد خوابم بگیره تنگ شده. بعد با صدای قاشق چنگالی که از آشپزخونه می اومد می فهمیدم وقت ناهاره و خوشحال میشدم ولی باز دراز می کشیدم یا روی زمین قل میخوردم تنک شده.
دلم میخواد گاهی چشمامو ببندم و دوباره تجربه اش کنم
همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
ممنونم از کامنتت، باعث شد حس کنم یکی داره باهام همدردی میکنه
فداتشم عزیزم❤
من خیلی وقتا حس میکنم بچع ک بودیم خیلی بیشتر خوش میگذشت. نگرانیامون در حد امتحان مدرسع و خراب شدن اسباب بازیامون بود. اونموقع ها ک دغدغع نداشتیم و بچگی میکردیم. وقتایی ک باهم بازی میکردیم بعدش میرفتیم از سوپری سر کوچمون خوراکی میخریدیم و میخوردیم...
خدانکنه دلارام، سلامت باشی~آره چقدر حرفت قشنگ بود واقعا افسوسیادمه یبار به یکی گفتم آرزو دارم هرچه ...
قربونت قشنگم❤❤❤❤ آرع بچگی بهترین دوران زندگیع اصلا هیچی نمیفهمی و بچگیتو میکنی ولی بزرگ ک میشی، مشکلاتتم با خودت بزرگ میشع. ولی باید قدر این دوران الان رو هم بدونیم. خدایی نکردع زود، دیر میشع