دلم برای اون زمانا که دراز می کشیدم وسط خونه قبلیمون و آفتاب از پنجره میزد روی فرش و بدنم و ازون سمت باد پنکه میخورد بهم و صدای پنکه باعث میشد خوابم بگیره تنگ شده. بعد با صدای قاشق چنگالی که از آشپزخونه می اومد می فهمیدم وقت ناهاره و خوشحال میشدم ولی باز دراز می کشیدم یا روی زمین قل میخوردم تنک شده.
دلم میخواد گاهی چشمامو ببندم و دوباره تجربه اش کنم
ممنونم از کامنتت، باعث شد حس کنم یکی داره باهام همدردی میکنه
فداتشم عزیزم❤
من خیلی وقتا حس میکنم بچع ک بودیم خیلی بیشتر خوش میگذشت. نگرانیامون در حد امتحان مدرسع و خراب شدن اسباب بازیامون بود. اونموقع ها ک دغدغع نداشتیم و بچگی میکردیم. وقتایی ک باهم بازی میکردیم بعدش میرفتیم از سوپری سر کوچمون خوراکی میخریدیم و میخوردیم...
خدانکنه دلارام، سلامت باشی~آره چقدر حرفت قشنگ بود واقعا افسوسیادمه یبار به یکی گفتم آرزو دارم هرچه ...
قربونت قشنگم❤❤❤❤ آرع بچگی بهترین دوران زندگیع اصلا هیچی نمیفهمی و بچگیتو میکنی ولی بزرگ ک میشی، مشکلاتتم با خودت بزرگ میشع. ولی باید قدر این دوران الان رو هم بدونیم. خدایی نکردع زود، دیر میشع