یه دوست زمان دبیرستان داشتم،اونموقع صمیمی بودیم،دیگه اون ازدواج کرد و مدرسه نیومد.همدیگرو ندیدیم حالا بعد از ده سال از طریق یه دوست مشترک شماره منو گرفته،و با هم از طریق تل و...صحبت میکردیم.کلا از رفتاراشم خوشم نمیومد،مثلا یهو میگفت وای چرا بچه نداری دکتر نمیری،یا عکس پسرشو میفرستاد میگفت دلت همچین پسری بخواد و...خلاصه ازش خوشم نیوند .حالا اون هفته بهم پیام داد که من جایی مشغول به کار شدم و چون تو دوستم هستی گفتم به تو هم بگم بیای،گفتم نه ممنون من تو آموزشگاه دو روز تدریس میکنم،گاهی وقتام تو خونه کار ترجمه انجام میدم واسم کافیه.گفت حالا تو بیا کارو ببین،هر چی گفتم خوب چه کاریه گفت باید بیای ببینی.منم گفتم باشه وقت کنم میام.دیگه بیخیالش شدم،حالا باز از صبح گیر داده،یکی نیست بگه بابا من کار نمیخوام باید کیو ببینم،کارت مبارک خودت.حالا گفته تا آخر هفته باید قرار بذاری بیای،منم اصلا حوصله شو ندارم
اصلا ازش خوشم نمیاد که بخوام برم ببینمش،بعدم من کلا حوصله ندارم زیاد از خونه بیرون برم،چه برسه بخوام همچین آدم تازه به دوران رسیده ای رو ببینم،تا حالا که هر دو ماه یه بار پیام میداد حامله نیستی؟خودمم اگه میخواستم استرسمو کم کنم این نمیذاشت،اَه
به این تاپیک برید تا زن های موفق دنیا رو بشناسید و ازشون الهام بگیرید: زنهای موفق تاپیک بعدیش با همون اسم برای ثبت نظراتتون در رابطه با تاپیک اصلی بازه