2777
2789

آنقدر خنگ بازی در آوردم خراب کاری کردم کع باید یه بار دیگه بمیرم و بعد دوباره بدنیا بیام همشم مغزم هنگه یهو دست و پام یخ میکنه

چقدر تو منی😢

من الان یکم بهتر شدم اوایل گریه میکردم از بس خنگ بازی در میاوردم و سوتی میدادم الان دیگه مدیرمون فهمیده من حتی یادم نمیاد چیا بهش گفتم بنده خدا میگه خودت بهم مثلاً فلان حرفو زدی الان یادت نیست و واقعاااا هرچی ب مغزم فشار میارم هیچی یادم نمیاد🥺🥺🥺

رفت و امد زیاد با بقیه   باعث میشه هوش آدم بالا بره .

اینو با تجربه میگم .

شفامو میخوام دعا کنید .اگه رفتید زیارتگاه  دعا کنید .  اگه خواستید زیارت عاشورا و دعای توسل یا حتی سوره حمد بخونید اسمم سمیرا . 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

مثلا میگن اینکارو بکن مثلا ظرفارو میخوری دستکشی رو بزار رو آب چکون لجبازی هم نمیکنم جدی نمیفهمم

خنگ نیستی 

بی‌توجهی 

من غذا رو می‌خوام گرم کنم  اهمیت نمیدم سریع یادم می‌ره 

معمولا میسوزه 😅 

یا مثلا مامانم میگه برنج آب کن اصلا یادم نمی‌مونه مگر اینکه برسه ببینه هیچ کاری نکردم 🤷🏻‍♀️

رفت و امد زیاد با بقیه باعث میشه هوش آدم بالا بره .اینو با تجربه میگم .

واقعا؟؟!!با هیشکی در ارتباط نیستم مغزمم هنگه

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792