بچها پدر شوهرم اومد ی پیشنهاد کاری ب من داد که بیا باهم کاسبی کنیم منم قبول کردم قرار شد پنجا پنجا کار کنیم من تجربه کاسبی ندارم ولی تعریف از خودم نمیکنم هوش مالیم بد نیست خلاصه امشب رفتیم صحبت کنیم برگشت بهم گفت اول کار من ی موردی بگم حالت نصحیت اول اینکع تو عروسمی ممکنه با مردای بد سر کار پیدا کنی مراقب باش تو حرف زدنت فلان بهمان
منم گفتم باسه بد برگشت گفت اگه شرکتی قرار بشه ثبت کنیم باید ب اسم من باشه
تو چون تجربه نداری باید فقط گوش کنی اوایل یعمی طبق اخلاقیاتس میخواد من بله چسم گویه اون بشم
که مخالفت کردم یه ذره نرم تر شد بد برگشت گفت من نیاز ب این کارا ندارم ب خاطر اینکه تو تو خونه بیکار نباشی تنها نباشی دارم کمک میکنم
ی وقت ناراحتم نشی احساس کوچیکی نکنی خیر دو طرفه داره خلاصه من خیلی دو دل شدم احساس خوبی نمیکنم به نظرتون چیکار کنم گیج شدم