صبحا که من نیستم، مادرشوهرم از بچم نگهداری میکرد ولی چندوقتی کسالت داشت و مامانم میومد خونه ما...
ولی دیگه مامانم نتونست خونه من بمونه و من و بچه اومدیم خونه ی مامانم.
دوهفته است خونه ی مامانم بودیم و این مدت یکی دوبار رفتم خونه خودم سر زدم، دیشب مادرشوهرم زنگ زد که خوب شد و میتونین بر گردین.
فردا دارم برمیگردم، هم خوشحالم و هم ناراحت.
چون مامانم خیییلی به بچه وابسته شده، برای منم راحت بود چون همش نگهش میداشت و من میتونستم استراحت کنم. 😆 تنبل شدم
اما دلم برای همسرم تنگ شده، خودمم دوست داشتم زودتر برگردم.