پسرداییم بود..
مراسماش رو نرفتم ک نبینمش کنار یکی دیگه...اما اومد خونمون با همسرش و یه شرایطی پیش اومد برای چند ثانیه حلقه اش تو چند سانتی چشمم بود..
فقط خدا میدونه حال اون شبم رو و نقاب زدم و رفتم کنار خانومش ک احساس غریبی نکنه
وقتی رفتن چشام پر اشک بود خندید و رف
اما دیگه من با همسرش خوب برخورد میکنم و بی تفاوت شدم..دیگه نمیتونه منو ببینه انگار...تو یه جایی که من باشم پسرداییم اصلا نمیاد