دو تا دختر فامیل داشتم یکی تا لباس حنابندون منو دید با اعصبانیت به خیاط گفت باید دقیق لباسمو اینمدلی بدوزی
خیاط گفت اخه این عروسه تو نباید شبیه اش باشی
اون دختر بهم گفت یه جوری خودمو درست میکنم تو که عروسی به پای من نرسی
یکی از دخترا هم تاج بزرگ گذاشته بود روسرش تو عروسیم موقع که عروسی تموم شد خواهرش بهم گفت خیلیا فکر کردن فلانی عروسه ن تو
من هیچوقت دلسوزم رو کسی نداشتم همه میخواستن منو بچزونن