بعد آخرین دعوا انگار تمام سکوت ها تمام گذشت کردن هام یکباره تمام شده امشب اومد بوسم کرد یکدفعه دخترم گفت اولین باره میبینم بابا بوست کرد با پسرم رفت شیرینی خرید ولی نمیدونم چرا مثل قبل منتظر آشتی نبودم الانم که دارم مینویسم همینطوری اشک میریزم ولی نه دلتنگ حرف زدن باهاشم نه منتظر محبتشم
خیلی تو این سالها تحقیرم کرد هیچ وقت نگفت عاشقم هست حس میکنم اصلا دوستم نداشته هر بار که نزدیکم میشد یاد چشم چرونی هاش میوفتادم سرد میشدم با اینکه هیچ وقت قبول نکرد چشم چرونی کرده ولی چشمام و قلبم قسم میخورم که کرده اونم در حضور من هیچ وقت نتونستم بهش تکیه کنم انگار پشت نبود برای من کسی حس و حال منو تجربه کرده نمیدونم چرا اینطوری هستم چم شده 😭