بچها حالم داغونه خیلی داغون چند سال پیش سنتی با شوهرم اشنا شدیم ی مدت باهم ارتباط داشتیم بد ازدواج کردیم میکفت دوسم داره منم باور کردم
ولی این طوری نیست اصلا رفتاراش بوی دوست داشتن نمیده من براتون میگم ببنید من اشتباه میکنم تو این چند سال ما حتی ی بار هم مسافرت دو نفره نرفتیم
تموم مسافرتامون با بقیه همیشه از کار ی زاست با داداشش میره قهوه خونه تا بیاد خونه ۸ ۸ نیم دوازده ام میگع بخوابیم
جمعه ها اصلا دوس نداره با من وقت بگذرونه مثلا ی رستورانی ی کافه ای
من بعهش میگم بیا فیلم ببینیم ب زور میگه باشه ولی معلومه مجبوری
ی قسمت میبینه میگه بخوابیم ولی خانوادش میان خونمون نمیدونی با چه ذوقی با اونا فیلم میبینه
تولدم به بهونه پول نداشتن هنو برام کادو نگرفت درحالی ک من براش گرون ترین کادو رو خریده بودم
سالگرد ازدواج هیچی نگرفت حتی ی کل
فقط روز زن خرید
ولنتاینا مثلا بگو ی گل هیجی هیچ وقت
همیشه خونوادش ازارم دادن ی بار نایستاد بگه اذیتش نکنید
ی بار دفاع نکرد
ما هیچ حرفی برای گفتن تو خونه نداریم همش راجب پول کار حرف میزنیم
دلم داره میترکه ببخشید خیلی حرف زدم میدونم ولی جایی نیست بگم
دیشب خیلی کریه خیلی بهش گفتم تو منو دوست نداری من میفهمم
هی گفت نه نه اینجوری نیست من دوست دارم من فلانم بهمانم انقدر گریه کردم
خیلی دعوا کردیم خیلی اخرش جوری خوابوند تو گوشم برق چشمم پرید
بهم گفت صبح نمیخوام ببینمت برو گریه نکن برو فردا ک شد برو بعد بگو شوهرم منو نخواست
نزدیک بود سکته کنم صبح رفتم کارگاهش مدارکمو بگیرم برم گفتم من میرم ولی تو ب خونوادم نگو فلا خودم بعدا بهشون بگو ب خاطر خوونوادم که عازم جاین هی اصرار کرد هی گفت فلان گفت گه خورذم غلط کردم گفتم نه میرم اخرش تصمیم گرفتم برگردم خونه ده روز دیگه پدر مادرم برگشتن ان شا الله برم
دلم خیلی شکسته