حالم بده کاش یه نفر منو میفهمید
داستان زندگی من اینه که من ۲۰ سالم بود ی خواستگار خیلی خوب برام اومد و چون قدش ۱۶۴ سانت بود نذاشتم بیان و ردش کردیم
بعد از چند ماه رفت خبر عقد دخترعمومو شنیدم و فهمیدم شوهرش همون خواستگار خودمه( فامیلتون بود)
دخترعموم از من کوچیکتره و از بچگی خیلی مقایسه میشدیم و همه میگفتن اون خانوم تر و خشگل تره
سال ۱۴۰۱ منم عقد کردم و بعد از ۳ ماه به مشکل خوردیم و جدا شدیم
الان من ی دختری ام که خواستگار ندارم و دخترعموم الان پسردار شده و غرق در خوشبختی
امشب دیدم که چقدر خوشحال و راضیه از زندگیش
براش خوشحالم ولی پشیمونم که وقتی اومد خواستگاریم ردش کردم اگه قبول میکردم شاید منم انقدر خوشبخت بودم
پشیمونی داره منو میکشه و دلم میخواد تا صبح گریه کنم
کاش این روزا تموم بشه
هیچکس حال دلمو نمیفهمه