داشتم تلفنی با پارتنرم حرف میزدم بحث یکی از جاهای قشنگی شد که با هم رفته بودیم از خاطرات میگفتیم.. گفتمش اگ ی روز تنهایی اون قسمت شهر مسیرت بخوره میری اونجا ؟ گفت آره حتما، و ناراحت میشم خیلی ک چرا الان دستات رو ندارم..
( اینجا ک گفت ناراحت میشم ک دستات رو ندارم دلم ی جوری شد )
سطح رابطمونم داره کاراشو میکنه بیاد علنیش کنه