پاهایش را روی پیاده روی بتنی تقریبا میکشید.
چشمان نقره ای رنگش خیره به آسمان خاکستری بود...
بعد از ظهری خاکستری...
دلش برای پدرش شدیدا تنگ شده بود.
پدرش که همیشه آکاردئون برایش میزد...
آکاردئون که به کنار ، خودش موسیقی بود...
موسیقی. همیشه موسیقی.
پدر را که میدید ، چشم ها ، لب هایش و هر سخنش ، یک نت بود که از میان دو لب مقوایی اش برمیخواست...
_خطاب به کتاب [کتاب دزد]