الان یادم افتاد تعریفش کنم
خواب دیدم دوتا فرشته دو طرف رختخوابم نشستن بهم گفتن پای اون دیوار حیاطتون تکیه بده هردعایی کنی برآورده میشه ولی به کسی نگو
بخدا صبحش بیدارشدم بدو رفتم توحیاط همون جا دعاکردم باران بباره همون لحظه بارید
شوهر خاله م حال مرگ بود دعا کردم خوب شد
همینطور چیزای کوچیکی توی دنیای بچگی خودم
یه روز به مادرم گفتم خوابم رو
مادرم که اصلا توجه نکرد چی میگم باورم نکرد اما دیگه ارزوهام برآورده نشد🥲