بزارید خاطره مامانمو بگم😀😀
مامانم میگ موقعی ک عروس دراومدم برادرشوهراش از دستش گرفته بودن تا ببرنش خونشون بعد چون روستاهم بوده دیگ پیاده میبرن😁😁مامانم میگ این وسط کش شلوارمم افتاده بود نه میتونستم بگم دستمو ول کنید شلوارمو بکشم بالا ن چیزی😁😁😁میگف تا رسیدم خونه مادرشوهر خشتک شلوار کم مونده بود نزدیک زانوهام برسه😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂