ما میخوایم عروسی بگیریم اگر خدا بخواد
و پدرشوهرم اصلا از هیچی خبرهم نداره چه برسه به پول دادن واینا
حتی یه بارهم نپرسیده کی میخواید برید سرخونه وزندگیتون یابرنامتون چیه
که سرهمین چیزها باشوهرم کلی دعوا کردم واخرش هم به نتیجه نرسیدم وتصمیم گرفتم برام مهم نباشه وکار خودمو بکنم
حالا بعد از یه ماه رفتم خونشون چون یه شهر دیگه ان دیر به دیر میرم
پدرشوهرم میگه خب خونه گرفتید؟ گفتم اره رفتیم دیدیم و قرارداد نوشتیم
تالارهم هنوز قرارداد ننوشتیم ولی انتخاب کردیم
گفت اگر تعداد مهموناتون رو کم میکردین تو ویلامون میگرفتیم عروسیتون رو😐
حالا ویلاشون هنوز تکمیل نیس😕 فقط یه سوییت خیلی کوچیک که طبقه پایینه تکمیل شده😐
یعنی میخواست اونجا واسه من عروسی بگیره😐
گفتم خیلی ممنون باباجون😑
دوباره میگه یه تالار هم هست که برای ایثارگرانه تخفیف میدن خب اونجا بگیرید دیگه😐
حالا اون تالاری که میگه به معنای واقعی پوکیده اس😐
از اون روز هربار یادش میفتم حرصم میگیره
اخه پدرمن به پسرت کمک نمیکنی نکن
به روی خودت هم نمیاری نیار
برات هم مهم نیست اشکالی نداره
اخه این حرف ها چیه میزنی
واثعا به غرورم برخورده چرا باخودش فکر کرده من عروسیمو تو یه اتاق پنجاه متری میگیرم؟
درصورتی که حتی عروسی مامانم هم بیست سال پیش تو تالار بود!
ای خداا من چیکارکنم از دست اینا