گرفته خیلی گرفته دوباره پنجشنبه شد
یادم میاد مامانم همیشه میگفت من شده مترسکی باشم ولی برای تو باشم میدونی اون میدونست نبودش چیکارم میکنه اون کشیده بود میدونست
نباید اینقدر زود می رفت منو با این کبود بزرگ تنها میذاشت هیچکس اندازه اون دیگه نیست که منو درک کنه یادمه چند سال پیش ولی ۸ سالم بود زدن زیر گریه اون موقع تازه معنی مرگ رو فهمیده بودم با بغض به مامان و بابام گفتم من از نبودن شما میترسم 💔راستش بچه بودم ولی یه حقیقت بود از دست داد پدر یا مادر میتونه ترسناک ترین واقعیت زندگی آدم باشه توی مدرسه بعضی از همکلاسیام میپرسن مامانت کجاست چرا نمیاد در جواب این سوال به تت پتت میوفتم و میگم نمیدونم یا میخوام بحثو عوض کنم ۳ سال گذشته اما هنوز حال من که دیگه خیلیا نمیبین مثل روز اولیه که مادرمو از دست دادم منتها دیگه عادت کردم به این حال دیگه نشون نمیدم هر چقدرم خودمو عادی نشون بدم به فراموش کاری بزنم بازم این درد با هر نفس احساس میشه 😔من با چنگ و دندون تونستم به زندگی ادامه بدم راستش از پایه هفتم تا الان که نهمم دیگه ریاضیم خوب نشد چون تو فکر کن داغون باشی از اونورم تجدید پشت تجدید اونم رو مخت من آیندمم عوض کرد این اتفاق حالم بده و شاید میتونه این باشه که من فقط مادرمو از دست ندادم اون واقعی ترین رفیقم بود من بعد اون ساعتها تنهام پدر هم که سر کار و خستس من ساعتها تنهام و با گوشی دیگه رفیقی ندارم یعنی دارم اما هیچکدوم مثل اون نمیشن من رفیقمو، مادرمو ، دلسوزترینمو، از دست دادم خوب معلومه چرا خوب نمیشم