مامان و بابامم کلا به من اهمیتی نمیدم همیشه درحال ایراد گرفتن حسرت موند به دلم مامانم برام وقت داشته باشه بهم محبت کنه ای کاش آدمایی که بلد نیستن چطوری از بچه هامون مراقبت کنن بچه دار نشن
آقایون داخل تاپیک نظر ندن و ریپ هم نزنن 🪽من به اندازه غمهای دلم پیر شدم از تظاهر به جوان بودن خود سیر شدم 🪽. بزار پای این آرزو وایستم🪽
زن وقتی تو خونه پدر سیراب بشه از محبت پدرش عللخصوصا دیگه کمتر اهمیت میده ب محبت شوهر یا مرد دیگه ک م ...
اره دقیقا اون محبت چیزه دیگه ای تو دبیرستان که بودم خیلی توجه بهم میشد برعکس خونه و اوایل مدرسه ولی جبران نشد هنوزم تو قلبم دلم میخواد بهم توجه بشه معتادشم
آقایون داخل تاپیک نظر ندن و ریپ هم نزنن 🪽من به اندازه غمهای دلم پیر شدم از تظاهر به جوان بودن خود سیر شدم 🪽. بزار پای این آرزو وایستم🪽
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ای کاش خدا بهم توان بده میدونی تو این روزا که مریضم دلم یه پناهی میخواد
دوستی کسی نداری؟
در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت
در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت
چرا دارم ولی اونم مناسب درددل نیست چه کنم خواهر جز صبر و صبر
اینجا دردل کن عزیزم کسی کسی رو نمیشناسه
یا سعی کن مثلا فکر کن داری به کسی نامه مینویسی
مثلا انگار به دوستت یا خودت یا خدا
مینویسی آخرشم پاره کن بریز دور یا بسوزون
در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت